رفتن، رسیدن است...
 
بسیج دانشجویی دانشگاه پیام نور رامسر

اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَیْنِ وَ عَلى عَلِىِّ بْنِ الْحُسَیْنِ وَ عَلى اَوْلادِ الْحُسَیْنِ وَ عَلى اَصْحابِ الْحُسَیْنِ

این روزا جمعی از بچه های گّل بسیج دانشجویی از یه سفر برگشتن...!


سفری که "لبخند بچه های مهربون روستا دلشونو صیقل داد..."


سفری که "صمیمیت پیرمرد و پیرزن روستا واسشون شد الگو..."


سفری که " محرومیت و مظلومیت روستا اونا رو شرمنده کرد! شرمنده تمام اوقاتی که از کمی امکانات گِله داشتن!"

 

سفری که "عطر نان خوشمزه روستا برای همیشه برکت سفره ی ساده دلشان شد..."


سفری که"  پاکی چشمان کودکان روستا یک لحظه ذهنشان را رها نمی کرد..."


سفری که"بی قرار آغاز خدمت به هم نوعی بودند که هیچ درخواستی نداشت! و فقط از دیدنشان خوشحال است، انگار صد سال است تو را می شناسد... انقدر ساده یک سلام بلند و گرم میدهد و تو را بخاطر تمام لحظاتی که از قبل فکر می کردی ارتباطت را با مردم روستا چگونه آغاز کنی شرمنده می کند..."


سفری که" هر روز که می گذشت هیچ می شدند در این جماعت بی دل..."


سفری که " هر روز با صدای خروس های روستا شروع می شد یک روز با طعم زیبای جهاد و یاری به هم نوعت..."


سفری که" هر روز بیشتر از آنکه یاد بدهند یاد می گرفتند و زندگیشان متبرک به سادگی و صفا و صمیمیت می شد..."


و من یکی از اهالی کوچک گروه جهادی...

دستانم را برای اهالی تکان می دهم و قلبم شادتر از روز آغاز، همراه با قلب زیبای اهالی روستا، برای هم میتپد...

امید دارم یک زندگی روستایی را در شهرم بنا کنم...

به همان قشنگی...!

آمین

 

گروه جهادی

منتظران ظهور


پی نوشت: این مطلب بازنشر یکی از مطالب همین وبلاگ است.


نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٥/٥/٢۳ توسط **دیــــــــــده بان**

لوگوی دوستان

بالای صفحه



تمامی حقوق این وبلاگ برای بسیج دانشجویی دانشگاه پیام نور رامسر محفوظ و انتشار مطالب با ذکر منبع مجاز می باشد.