رفتن، رسیدن است...
 
بسیج دانشجویی دانشگاه پیام نور رامسر

اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَیْنِ وَ عَلى عَلِىِّ بْنِ الْحُسَیْنِ وَ عَلى اَوْلادِ الْحُسَیْنِ وَ عَلى اَصْحابِ الْحُسَیْنِ

عملیات رمضان بود بچه ها همه آماده بودن تا یک عاشورای دیگه رو رقم بزنن عملیات شروع شد آروم آروم جلو رفتن چند ساعت بعد به میدان مین رسیدن ،یه میدان وسیع و گسترده که پر بود از مین هایی که دشمن بعث کار گذاشته بود چاره این نبود، باید چند نفر داوطلب میشدن و معبرو باز میکردند اما کیا میخواستن اینکارو کنن هنوز مشخص نبود ! وقت داشت از دست میرفت که بالاخره 20 نفر از رزمنده ها قبول کردن رد بشن و معبر رو باز کنند !

با ذکر "یا حسین " قدم در میدان گذاشتن و پیش رفتن تک تکشون جلوی چشم همه پرپر شدند همه رزمنده هااشک از چشم هاشون جاری شد ... خالص پرکشیدن و رفتند تا امروز ما باشیم و دنیای نامرد ...

 

شرایط تغییر کرده میدان مین ها و جبهه ها هم تغییر کرده اگه اون زمان داوطلب میشدن برای رفتن روی مین و شهادت و کمک به عملیات امروز هم داوطلب میشن برای بی بند و باری و باران لایک ...!

لباسای شیک خودشو میپوشه یکم دامنو کوتاه تر میکنه یکمم روسری رو شل میکنه یکمم عشوه اضافه میکنه و بالاخره آماده میشه و میره جلو دوربین ، و چند ساعت بعد هزاران لایک به جسم برهنه و فروخته شدشچسبونده میشه ..!

یکی گره روسریشو شل کرد رفت جلو دوربین واسه لایک .../

یکی بند پوتینشو سفت کرد رفت روی مین واسه خاک.../


نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٤/٢/۱٥ توسط **دیــــــــــده بان**

عملیات رمضان بود بچه ها همه آماده بودن تا یک عاشورای دیگه رو رقم بزنن عملیات شروع شد آروم آروم جلو رفتن چند ساعت بعد به میدان مین رسیدن ،یه میدان وسیع و گسترده که پر بود از مین هایی که دشمن بعث کار گذاشته بود چاره این نبود، باید چند نفر داوطلب میشدن و معبرو باز میکردند اما کیا میخواستن اینکارو کنن هنوز مشخص نبود ! وقت داشت از دست میرفت که بالاخره 20 نفر از رزمنده ها قبول کردن رد بشن و معبر رو باز کنند !

با ذکر "یا حسین " قدم در میدان گذاشتن و پیش رفتن تک تکشون جلوی چشم همه پرپر شدند همه رزمنده هااشک از چشم هاشون جاری شد ... خالص پرکشیدن و رفتند تا امروز ما باشیم و دنیای نامرد ...

 

شرایط تغییر کرده میدان مین ها و جبهه ها هم تغییر کرده اگه اون زمان داوطلب میشدن برای رفتن روی مین و شهادت و کمک به عملیات امروز هم داوطلب میشن برای بی بند و باری و باران لایک ...!

لباسای شیک خودشو میپوشه یکم دامنو کوتاه تر میکنه یکمم روسری رو شل میکنه یکمم عشوه اضافه میکنه و بالاخره آماده میشه و میره جلو دوربین ، و چند ساعت بعد هزاران لایک به جسم برهنه و فروخته شدشچسبونده میشه ..!

یکی گره روسریشو شل کرد رفت جلو دوربین واسه لایک .../

یکی بند پوتینشو سفت کرد رفت روی مین واسه خاک.../


نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٤/٢/۱٥ توسط **دیــــــــــده بان**

 

جهت پخش آنلاین و دانلود فایل کلیک فرمایید.

 

دریافت

حجم: 7.02 مگابایت

کاری از آوای بصیرت


نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٤/٢/۱ توسط **دیــــــــــده بان**

مجموعه مداحی شهدایی حاج مهدی سلحشور

 

جهت رفتن به صفحه کامل مطلب و دانلود اینجا کلیک کنید.



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ ۱۳٩۳/۱٢/٥ توسط **دیــــــــــده بان**

 شهید شیرودی به حق یکی از اسطوره های بی نظیر دفاع مقدس ما بوده اند. حتما کتاب "برفراز آسمان" را بخوانید تا اندکی با این شهید بزرگوار آشنا شوید.

 جهت دریافت سایز اصلی پوستر،بر روی عکس کلیک کنید.
 
زندگی نامه خلبان شهید علی اکبر قربان شیرودی:

علی اکبر قربان شیرودی
تاریخ تولد 1334/01/20
محل تولد بالا شیرود، واقع در حومه تنکابن
تاریخ شهادت  1360/02/08
محل شهادت  بازی دراز، سیه قره بلاغ دشت ذهاب (اطراف تنگه حاجیان)

برای خواندن ادامه متن بر روی ادامه مطلب کلیک نمایید.


ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ ۱۳٩۳/۱٢/۱ توسط **دیــــــــــده بان**

شیعه آرت منتشر کرد:

به یاد همه آن هایی که زهرا (سلام الله علیها) مادرشان شد ...
همان هایی که از کل این جهان خاکی حتی اسم و رسمی هم به جای نگذاشتند ...
همان هایی که هنوز هم که هنوز است مادرانشان چشم انتظارشان هستند ...

  
 
 
 
پی نوشت : 
راه و رسم شهیدان کجا! افتضاحات و بی فرهنگی های وزارت ارشاد کجا! 
غیرت شهیدان کجا و مسئولین بی غیرت کجا ! 
نوای یا صاحب الزمان و یا حسین شهیدان در شب عملیات کجا! و صدای شیطانی خواننده های زن مجوز دار، پیش روی مسئولین فرهنگی کجا! 
لعنت خدا بر مسئول بی مسئولیتی که بخواهد پا روی خون شهدا بگذارد!

نوشته شده در تاريخ ۱۳٩۳/۱۱/۱٧ توسط **دیــــــــــده بان**

حکایت یکی از کاروان های راهیان نور


این خاطره را همان سال 87 در اتوبوسی که راهی نور بود، از یکی از راویان نورانی شنیدم که خواندنش بعد از سه سال هنوز مو به تنم سیخ می‌کند... بخوانیدش که قطعا خالی از لطف نیست:

"چند سال قبل اتوبوسی از دانشجویان دختر یکی از دانشگاه‌های بزرگ کشور آمده بودند جنوب. چشم‌تان روز بد نبیند... آن‌قدر سانتال مانتال و عجیب و غریب بودند که هیچ کدام از راویان، تحمل نیم ساعت نشستن در آن اتوبوس را نداشتند. وضع ظاهرشان فوق‌العاده خراب بود. آرایش آن‌چنانی، مانتوی تنگ و روسری هم که دیگر روسری نبود، شال گردن شده بود.

اخلاق‌شان را هم که نپرس... حتی اجازه یک کلمه حرف زدن به راوی را نمی‌دادند، فقط می‌خندیدند و مسخره می‌کردند و آوازهای آن‌چنانی بود که...

از هر دری خواستم وارد شوم، نشد که نشد؛ یعنی نگذاشتند که بشود...

دیدم فایده‌ای ندارد! گوش این جماعت اناث، بده‌کار خاطره و روایت نیست که نیست!

باید از راه دیگری وارد می‌شدم... ناگهان فکری به ذهنم رسید... اما... سخت بود و فقط از شهدا بر‌می‌آمد...

سپردم به خودشان و شروع کردم.

گفتم: بیایید با هم شرط ببندیم!

خندیدند و گفتند: اِاِاِ ... حاج آقا و شرط!!! شما هم آره حاج آقا؟؟؟

گفتم: آره!!!

گفتند: حالا چه شرطی؟

گفتم: من شما را به یکی از مناطق جنگی می‌برم و معجزه‌ای نشان‌تان می‌دهم، اگر به معجزه بودنش اطمینان پیدا کردید، قول بدهید راه‌تان را تغییر دهید و به دستورات اسلام عمل کنید.

گفتند: اگر نتوانستی معجزه کنی، چه؟

گفتم: هرچه شما بگویید.

گفتند: با همین چفیه‌ای که به گردنت انداخته‌ای، میایی وسط اتوبوس و شروع می‌کنی به رقصیدن!!!

اول انگار دچار برق‌گرفتگی شده باشم، شوکه شدم، اما چند لحظه بعد یاد اعتقادم به شهدا افتادم و دوباره کار را به آن‌ها سپردم و قبول کردم.



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ ۱۳٩۳/۱۱/۱٧ توسط **دیــــــــــده بان**

لوگوی دوستان

بالای صفحه



تمامی حقوق این وبلاگ برای بسیج دانشجویی دانشگاه پیام نور رامسر محفوظ و انتشار مطالب با ذکر منبع مجاز می باشد.