یادگار پدر...

http://bi-neshan.ir/wp-content/uploads/2011/09/Ghomnam-03-300x240.jpg

پدر کودکش را بلند کرد و در آغوش گرفت.

کودک هم خواست پدرش را بلند کند وقتی روی زمین آمد دستهای

کوچکش را دور پاهای پدر حلقه کرد تا پدر رابلند کند ولی نتوانست

با خود گفت:حتما چند سال بعد میتوانم...

۲۰سال گذشت توانست پدر رابلند کند پدرسبک بود به

سبکی یک پلاک و چند تکه استخوان!

 

نثار شادی روح شهدا

صلوات...

/ 7 نظر / 23 بازدید
کوثر

سلام همسنگر... مطلب مثل همیشه عالیه.... یه آپ تقریبا کوچولو کردم... بیاید سر بزنید حتما...علت عدم حضورم رو گفتم تو پست جدید... برام خیلی دعا کنید.... منتطرتونم... التماس دعای شهادت+فرج مولا+حال خوب... یاحسین(علیه السلام).

یه سرباز گمنام

سلام خیلی مخلصیم با افتخار لینک شدید و به جمع همسنگران من خوش اومدی

یه سرباز گمنام

سلام خیلی مخلصیم صد البته که شما هم وبلاگ رو تا اخرش ندیدید دوباره ملاحضه کنید برادر

بسیج دانشجویی دانشگاه پیام نور پاکدشت

باسلام ممنون از اینکه از وبلاگ دیدن نمودید لطفا وبلاگ را با نام بسیج دانشجویی دانشگاه پیام نور پاکدشت لینک بفرمائید

عزیز عاقبتی

من در ميان شما باشم يا نباشم به همه شما وصيت و سفارش مي كنم كه نگذاريد انقلاب به دست نااهلان و نامحرمان بیفتد.

دلم تنگ است دلم اندازه ی حجم قفس تنگ است سکوت از کوچه لبریز است صدایم خیس وبارانیست نمی دانم چرا درقلب من پاییز اینقدر طولانی است... * فدای بالهای شکسته ات ، پدر.. *

مهاجر

دلم تنگ است دلم اندازه ی حجم قفس تنگ است سکوت از کوچه لبریز است صدایم خیس وبارانیست نمی دانم چرا درقلب من پاییز اینقدر طولانی است... * فدای بالهای شکسته ات ، پدر.. *